تسلط بر مدیریت

Leadership Pipeline — خط لوله رهبری

قابل مشاهده
فصل هجدهم: مدل‌های بلوغ مدیریتیموضوع ۳۲۷ از ۳۷۲۶ دقیقه

یکی از چالش‌های رایج در سازمان‌های در حال رشد، ارتقاء مدیران بدون تغییر ماهیت وظایف و انتظارات شغلی آن‌هاست. این امر منجر به وضعیتی می‌شود که فرد در سمت جدید نیز همچنان به انجام کارهای تخصصی یا دخالت در جزئیات سطوح پایین‌تر مشغول است، در حالی که عنوان شغلی و مسئولیت‌های او ارتقاء یافته است. مدل خط لوله رهبری (Leadership Pipeline) به طور خاص به این تغییرات لازم در سه حوزه کلیدی می‌پردازد: مهارت‌های مورد نیاز، نحوه تخصیص زمان و ارزش‌های کاری جدید.

در مرحله گذار از یک متخصص به مدیر، فرد باید یاد بگیرد که چگونه از طریق دیگران نتیجه‌سازی کند، نه صرفاً با انجام کارهای فردی. این تغییر صرفاً یک مهارت جدید نیست، بلکه یک تحول هویتی است. چالش اصلی در این مرحله، لذت بیشتر فرد از کار تخصصی و تمایل به بازگشت به آن در شرایط فشار است که می‌تواند منجر به وابستگی بیشتر تیم شود.

گذار اول، یعنی انتقال از مدیریت خود به مدیریت دیگران، مستلزم یادگیری تعیین اهداف روشن، تفویض اختیار، ارائه بازخورد مؤثر، مدیریت عملکرد و توسعه افراد است. زمان مدیر باید از اجرای فردی به مدیریت دیگران منتقل شود و موفقیت او دیگر تنها به خروجی شخصی‌اش وابسته نیست، بلکه کیفیت عملکرد تیم نیز به عنوان خروجی او تلقی می‌شود.

گذار بعدی، از مدیریت افراد به مدیریت مدیران است. در این سطح، فرد به جای مدیریت مستقیم اعضای تیم، مسئولیت هدایت و توانمندسازی چندین مدیر را بر عهده می‌گیرد. اشتباه رایج در این مرحله، دخالت مستقیم مدیر مدیران در تیم‌های زیرمجموعه است که باعث تضعیف مدیران پایین‌تر می‌شود. وظیفه مدیر مدیران، تمرکز بر کیفیت مدیریت، تصمیم‌گیری‌ها، توسعه تیم و ظرفیت مدیران تحت سرپرستی خود است.

در گذار به مدیریت یک واحد یا کسب‌وکار، دامنه مسئولیت‌ها گسترده‌تر می‌شود. مدیر باید بتواند بین حوزه‌های مختلفی مانند فروش، عملیات، مالی، منابع انسانی و آینده سازمان تعادل برقرار کند و کل سیستم را مدیریت نماید. در این مرحله، تفکر مالی و راهبردی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند و مدیر باید علاوه بر دیدگاه تخصصی خود، به هزینه‌ها، ظرفیت‌ها، ریسک‌ها و سرمایه‌گذاری نیز توجه داشته باشد.

با ارتقاء به سطوح مدیریت ارشد، کار مدیران کمتر مستقیم و ملموس می‌شود و نتایج نیز با تأخیر بیشتری دیده می‌شوند. در این سطوح، مدیران باید از طریق سیستم‌ها، مدیران، ساختارها و تخصیص منابع بر سازمان تأثیر بگذارند. یکی از دشوارترین تغییرات، پذیرش این واقعیت است که ارزش اصلی ممکن است در طراحی ساختارهایی باشد که در آینده مشکلات را کاهش دهند، نه لزوماً حل فوری مسائل روزمره.

زمانی که خط لوله رهبری دچار اختلال می‌شود، شاهد مدیران ارشدی هستیم که درگیر جزئیات هستند، مدیران میانی که صرفاً نقش پیام‌رسان را ایفا می‌کنند و مدیران خط اول که فاقد اختیار لازم برای تصمیم‌گیری هستند. این وضعیت منجر به نارضایتی عمومی و این باور می‌شود که مدیران میانی ارزش افزوده‌ای ایجاد نمی‌کنند، در حالی که ممکن است طراحی نقش آن‌ها مانع از این امر شده باشد.

مشکل همیشه از شخص مدیر نیست؛ گاهی سازمان‌ها عناوین مدیریتی را اعطا می‌کنند اما اختیار، آموزش لازم را فراهم نمی‌کنند یا وظایف قبلی فرد را حذف نمی‌نمایند. این امر نشان‌دهنده شکست در سیستم توسعه مدیریتی سازمان است. هر ارتقاء شغلی باید با حذف وظایف قبلی همراه باشد و مدیر باید بپرسد چه کارهایی دیگر نباید توسط او انجام شود. رشد مدیریتی فراتر از کسب مهارت بیشتر است و شامل تغییر در دامنه، افق زمانی، نوع تصمیم‌گیری و منبع اثرگذاری می‌شود.