یکی از تصمیمهای کلیدی در ساختار سازمانی، تعیین میزان تمرکز یا عدم تمرکز در فرآیند تصمیمگیری است. در ساختار متمرکز، تصمیمهای مهم در سطوح بالای سازمان اتخاذ میشوند، در حالی که در ساختار غیرمتمرکز، اختیار تصمیمگیری به سطوح پایینتر و افراد نزدیکتر به اجرا واگذار میگردد. هیچکدام از این رویکردها به طور مطلق برتر نیستند و تناسب آنها با شرایط سازمان اهمیت دارد.
تمرکز در تصمیمگیری میتواند مزایایی چون افزایش هماهنگی، یکنواختی استانداردها، کنترل بهتر ریسک برخی تصمیمها و اولویتبندی مؤثرتر منابع کل سازمان را به همراه داشته باشد. این رویکرد به ویژه در مسائل حقوقی، امنیتی، مالی بزرگ و تصمیمهای مربوط به برند اصلی سازمان منطقی به نظر میرسد.
با این حال، تمرکز هزینههایی نیز دارد. انتقال تصمیمها به سطوح بالا، زمان و توجه مدیران ارشد را مصرف میکند و در صورت افزایش تعداد تصمیمها، میتواند منجر به ایجاد صف انتظار، تأخیر در تصمیمگیری، دخالت مدیران در جزئیات و کاهش استقلال تیمها شود. این وضعیت ممکن است باعث شود سازمان از عدم پذیرش مسئولیت توسط کارکنان گلایه کند، در حالی که ساختار عملاً مانع آن شده است.
عدم تمرکز، در مقابل، میتواند سرعت عمل و احساس مالکیت را در سازمان افزایش دهد. فردی که به مسئله نزدیکتر است، معمولاً اطلاعات بیشتری از شرایط واقعی دارد و میتواند سریعتر واکنش نشان دهد. این امر منجر به افزایش احتمال احساس مالکیت و تعهد بیشتر در افراد میشود، مانند مدیر شعبه که در مسائل روزمره مشتری بهتر از دفتر مرکزی تصمیم میگیرد.
اما عدم تمرکز نیز بدون ریسک نیست. اگر استانداردها روشن نباشند، اطلاعات به اشتراک گذاشته نشود یا مهارت کافی در سطوح پایینتر وجود نداشته باشد، تیمهای مختلف ممکن است تصمیمهای متناقض و ناسازگاری بگیرند. این پراکندگی میتواند منجر به ارائه نامتوازن خدمات، تفاوت در اجرای برند یا پذیرش ریسکهای مالی غیرضروری شود.
سؤال اصلی این نیست که سازمان باید کاملاً متمرکز باشد یا غیرمتمرکز، بلکه این است که «کدام تصمیم باید در کدام سطح اتخاذ شود؟». یک سازمان میتواند در برخی حوزهها متمرکز و در حوزههای دیگر غیرمتمرکز عمل کند. به عنوان مثال، استراتژی برند ممکن است متمرکز باشد، در حالی که حل مسائل روزمره مشتری به تیمهای نزدیک واگذار شود.
یک اصل مفید در این زمینه این است که تصمیمها را تا جایی که ریسک، دانش و هماهنگی اجازه میدهد، به پایینترین سطح مناسب منتقل کنیم. این به معنای واگذاری همه چیز نیست، بلکه به این معناست که مرکز سازمانی تنها مواردی را حفظ کند که واقعاً نیاز به مدیریت مرکزی دارند و بقیه اختیارات را به افراد نزدیک به اجرا واگذار کند.
هر تصمیمی که به سطوح بالاتر منتقل میشود باید دلیل موجهی داشته باشد، مانند ریسک بالا، تأثیر بر چندین واحد، تعهد مالی سنگین، پیامدهای برگشتناپذیر یا نیاز به هماهنگی کل سازمان. اگر دلیل صرفاً «همیشه اینطور بوده» باشد، احتمالاً زمان بازبینی ساختار تصمیمگیری فرا رسیده است. تمرکز بیش از حد میتواند مدیران را به گلوگاه تبدیل کند و عدم تمرکز نیازمند توانمندسازی، آموزش، ارائه اطلاعات، تعیین مرزها و بازخورد مستمر به کارکنان است.

