تفکر مدیریتی

مدیریت فقط مجموعه‌ای از اقدام‌ها نیست

قابل مشاهده
مقدمه: مدیر قبل از اقدام باید چطور فکر کنه؟موضوع ۲ از ۱۸۲۸ دقیقه

مدیریت صرفاً مجموعه‌ای از اقدامات و وظایف مشخص مانند تعیین هدف، برگزاری جلسه، پیگیری، ارائه بازخورد و تصمیم‌گیری نیست. در واقع، پیش از انجام هر یک از این اقدامات، مدیر باید یک قضاوت و تشخیص دقیق از موقعیت انجام دهد. این تشخیص شامل پرسیدن سوالاتی اساسی مانند ضرورت برگزاری جلسه، اهمیت ورود مدیر به یک مسئله خاص، نوع نیاز فردی (آموزش یا راهنمایی مستقیم)، علت عملکرد ضعیف (مهارت یا انگیزه)، لزوم حل تعارض یا مفید بودن آن، سرعت مناسب برای تصمیم‌گیری و میزان ریسک واگذاری وظایف است. بسیاری از اشتباهات مدیریتی ناشی از عدم تسلط بر ابزارها نیست، بلکه از تشخیص نادرست مسئله اصلی سرچشمه می‌گیرد.

استفاده از ابزار مدیریتی صحیح برای مسئله‌ای اشتباه، نتیجه‌ای مطلوب به بار نخواهد آورد. به عنوان مثال، اگر مدیری به دلیل از دست دادن مکرر مهلت‌ها توسط یکی از اعضای تیم، صرفاً رویکرد کنترلی را تشدید کند (مانند درخواست گزارش روزانه یا تعیین مهلت‌های کوتاه‌تر)، اما مشکل اصلی ناشی از ظرفیت ناکافی یا تغییر مداوم اولویت‌ها باشد، این اقدامات نتیجه‌بخش نخواهند بود. برعکس، اگر مشکل فردی باشد و مدیر صرفاً به تغییر فرایندها بپردازد، مسئله اصلی حل نخواهد شد. بنابراین، تمایز قائل شدن بین توضیحات مختلف برای یک وضعیت، پیش از هر اقدامی ضروری است.

یکی از اولین وظایف مدیر، مشاهده واقعیت بدون عجله برای اصلاح آن است. گرچه عمل‌گرایی و تمایل به حل سریع مشکلات در مدیران ویژگی مثبتی است، اما می‌تواند به دام‌انداز باشد. گاهی مدیر پیش از درک کامل مسئله، به سمت راه‌حل گام برمی‌دارد. به طور مثال، بیان خستگی تیم ممکن است منجر به پیشنهاد تفریح شود، در حالی که علت اصلی می‌تواند حجم بالای کار، بی‌ثباتی اولویت‌ها، تعارضات حل‌نشده یا ضعف مدیریتی میانی باشد. بنابراین، پیش از هرگونه تغییر، لازم است با صرف چند دقیقه تأمل، میل به حل کردن را کنار گذاشته و صرفاً به درک وضعیت موجود پرداخت.

مدیر باید بتواند بین علائم و علل ریشه‌ای تمایز قائل شود. بسیاری از مشاهدات در محیط کار، مانند طولانی شدن جلسات، عقب افتادن کارها، پرسش‌های زیاد کارکنان، نارضایتی مشتری یا کمبود انرژی در تیم، تنها علائم هستند و دلیل اصلی بروز آن‌ها را توضیح نمی‌دهند. به عنوان مثال، پرسش‌های زیاد می‌تواند ناشی از تازه‌کار بودن افراد، عدم شفافیت در اختیارات، ترس از سرزنش بابت تصمیمات مستقل، ابهام در اهداف یا عدم دسترسی به اطلاعات لازم باشد. اگر مدیر بدون تشخیص علت، صرفاً دستور به پرسیدن سوالات کمتر دهد، ممکن است وضعیت را بدتر کند. تفکر مدیریتی مستلزم پرسیدن این سوال است که «چه چیزی این وضعیت را ایجاد می‌کند؟».

مدیر باید افراد را ببیند، اما نباید تنها به جنبه‌های فردی اکتفا کند. یکی از سوگیری‌های رایج، نسبت دادن تمام نتایج به ویژگی‌های افراد است؛ مانند ضعیف دانستن فرد مسئول در صورت عقب افتادن پروژه یا بی‌انگیزه دانستن تیم در صورت کمبود انرژی. در حالی که این توضیحات گاهی درست هستند، مدیر باید لایه سیستمی را نیز مورد بررسی قرار دهد. این شامل ارزیابی شفافیت اهداف، کفایت منابع، منطقی بودن فرایندها، طراحی مناسب نقش‌ها، تاثیر مشوق‌ها بر رفتار و تمرکز بیش از حد در تصمیم‌گیری‌ها می‌شود. افراد منطقی نیز ممکن است در یک سیستم نامناسب، رفتارهای نامطلوبی از خود نشان دهند.

در مقابل، نباید همه‌چیز را نیز به گردن سیستم انداخت. دام دیگری که مدیران در آن گرفتار می‌شوند، نسبت دادن تمام مشکلات به ساختار، از ترس قضاوت درباره عملکرد فردی است. با این حال، افراد دارای انتخاب، مسئولیت و کیفیت عملکردی هستند که اهمیت دارد. اگر انتظارات روشن باشند، منابع کافی در دسترس باشد، فرد توانایی لازم را داشته باشد و بازخورد نیز دریافت کرده باشد، اما همچنان به تعهدات عمل نکند، ممکن است مسئله واقعاً فردی باشد. تفکر مدیریتی به دنبال یک پاسخ ایدئولوژیک (همیشه مقصر آدم‌ها یا همیشه مقصر سیستم) نیست، بلکه به دنبال تعیین سهم هر یک از عوامل فردی و سیستمی در وضعیت مشخص است.