مدیریت در عمل

مشخص کردن مسئله

قابل مشاهده
فصل دهم: تصمیم‌گیری روزمرهموضوع ۹۹ از ۱۵۱۶ دقیقه

یکی از حیاتی‌ترین مراحل در فرایند تصمیم‌گیری، پیش از هرگونه اقدام برای یافتن راه‌حل، تعریف دقیق مسئله است. بسیاری از تصمیمات ناموفق ریشه در تعریف نادرست مسئله از ابتدا دارند. به عنوان مثال، بیان «باید یک نیروی جدید استخدام کنیم» ممکن است به ظاهر یک تصمیم باشد، اما اگر دلیل اصلی این نیاز مشخص نباشد، مثلاً حجم کار زیاد، توزیع نامناسب وظایف، کمبود مهارت خاص، کندی فرایندها یا مشغول شدن تیم به پروژه‌های کم‌اهمیت، استخدام نیروی جدید تنها هزینه‌های اضافی به همراه خواهد داشت و مشکل اصلی را حل نخواهد کرد.

باید توجه داشت که مسئله را با راه‌حل اشتباه گرفت. جمله‌ای مانند «ما به نرم‌افزار جدید نیاز داریم» یک راه‌حل پیشنهادی است، نه تعریف مسئله. پیش از این، باید پرسید چه مشکلی وجود دارد که فکر می‌کنیم نرم‌افزار جدید آن را حل خواهد کرد. به عنوان مثال، پراکندگی اطلاعات مشتری، عدم شفافیت وضعیت فرصت‌های فروش، یا زمان‌بر بودن گزارش‌گیری دستی، مسائل واقعی هستند که نرم‌افزار جدید می‌تواند یکی از راه‌حل‌های احتمالی برای آن‌ها باشد.

همچنین، نشانه را نباید با علت اشتباه گرفت. «پروژه‌ها دیر تحویل می‌شوند» یک نشانه است، اما علت آن می‌تواند تخمین نادرست، وابستگی‌ها، حجم بالای کارهای همزمان، تغییرات مداوم در دامنه پروژه، کمبود مهارت یا کندی در تصمیم‌گیری باشد. تا زمانی که علت اصلی مشخص نشود، تصمیمات اتخاذ شده ممکن است سطحی و ناکارآمد باشند.

تفکیک سؤال «چه اتفاقی افتاده؟» از «چرا؟» بسیار مهم است. ابتدا باید واقعیت‌ها و داده‌ها را مشخص کرد، مانند «در پنج پروژه اخیر، چهار پروژه بین سه تا هفت روز تأخیر داشته‌اند». سپس می‌توان پرسید «چرا؟» این جداسازی از حدس و گمان‌های اولیه جلوگیری کرده و به درک عمیق‌تر مسئله کمک می‌کند.

نوشتن دقیق مسئله تا جای ممکن، به شفافیت آن می‌افزاید. به جای بیان کلی «فروش مشکل دارد»، بهتر است دقیقاً مشخص شود، مثلاً «نرخ تبدیل از جلسه دمو به پیشنهاد در دو ماه اخیر از ۴۲ درصد به ۲۶ درصد کاهش یافته است». این دقت به ما نشان می‌دهد که مشکل دقیقاً در کدام بخش از فرایند رخ داده است.

تعیین محدوده مسئله نیز ضروری است. آیا مشکل در کل تیم، یک فرد، یک محصول، یک مشتری، یک منطقه یا یک بازه زمانی خاص رخ داده است؟ به عنوان مثال، اگر افت فروش فقط مربوط به یک محصول باشد، نباید بلافاصله کل سیستم فروش را تغییر داد.

باید بین مسئله فوری و مسئله مهم تمایز قائل شد. نارضایتی یک مشتری ممکن است مسئله فوری باشد، اما دلیل نارضایتی چندین مشتری در دو ماه گذشته، مسئله مهم‌تری است که نیاز به بررسی الگوی بزرگ‌تر دارد. مدیر باید هم به حادثه امروز رسیدگی کند و هم به دنبال الگوهای بزرگ‌تر باشد.

دیدن مسئله از زوایای مختلف به درک جامع‌تر آن کمک می‌کند. نگاه اعضای تیم، مدیران بالاتر، و منابع انسانی به یک مسئله می‌تواند تعاریف متفاوتی ارائه دهد. این دیدگاه‌های چندگانه به دقیق‌تر شدن تعریف مسئله یاری می‌رساند. همچنین، مسئله‌ای که در اختیار ما نیست، مانند رکود بازار، باید تفکیک شود و تمرکز بر بخشی از مسئله باشد که امکان اقدام و کنترل بر آن وجود دارد، مانند تصمیم‌گیری درباره پاسخ سازمان به این شرایط.